تبليغاتX
سحر























سحر

سحر گاهان به چمن میماند،

زیر پای شده و اشک شبنم ریخته

 

مرا از خاک نیافریدند

از گوشت و خونم و استخوان

از احساسم و عاطفه

از آدم ام آفریدند،

نه تا آدم شوم

 

آغازم،

بود

وقتی که خواستم رویا شوم

شاید بال هایی برویانم

و شاید لاله ای

 

اما مثل بهار

به دست فراموشکاری سپردندم باد ها

پونه هایم بریدند از ساقه،

تاک هایم از ریشه کشیدند

 

و آخر،

زمستان برف بارید سفید.

 

میگویند که

آدم سه تا زن داشت:

 

یکی گیسو مشکی و چشمان مست،

 

یکی که نام نداشت

بار فرزندان کشید و

به فراموشی سپردند

دستانش را،

 

و حوا که کنج غاری

خزید

بار گناه آدم

به دوشش.

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 11:2 توسط ثریا جواد | |

این نیمه شب چه زیباست شهر

چشمهایش منتظر فرداست شهر

آرام، دل انگیزترین سکوت

همچو خواب دریاست شهر

این شب سرد در زیر لحاف برف

چون یتیمی غرق رویاست شهر

 می ریزد برلیان ستاره از دامن شب

 آیینه ای از نقره آسمان راست شهر

تاریک کوچه ها از حسادت مهتاب  

نمیداند که عاشق و شیداست شهر

نیمه شب بگذار که بگذرد، سحر بیاید

 غلغله ی نیمروز و گرمی آفتاب راست شهر.

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 15:23 توسط ثریا جواد | |

She calls to you

Snowy Mountains of west

share their loneliness and

whispering old eagles

open wings

 

A white Queen awakes

 

Blood will run colder in you veins

her eyes with a look will break your heart

when her icy cold fingers reach for it

 

and in the sunset

like an empty shell

you would mourn

you would cry

you would fight

just to be swept away with morning winds

 .and to fade in the dark, and the cold

نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 14:36 توسط ثریا جواد | |

همه ی شعرم بوی نان دارد

رنگ عسل

و مزه ی صبح جمعه

بازی خورشید از لابلای پرده ها

و مادر در کنار سفره

در هواست پیچیده

بوی نان

بوی شعر.

ولی شاعر غم نان دارد

غصه ی خانه ی به قرض رفته

غم چین های صورت مادر

غم نان دارد.

زانو هایت بغل بگیر

مدتی ست که تابستان رفته ست

سرما مزه ی شعر از یادم برده

اما شعرم هنوز بوی نان دارد.

نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 14:3 توسط ثریا جواد | |

 ... برایت خواهم آمد،

دستانت را در دست خواهم گرفت

و بین لحظات دیدار

لا به لای ثانیه های سلام و خدا حافظی

نقاشی چشمانت را،

وقتی که باران میشوند برای عشق مرده ات،

خواهم کشید

در تابلویی به وسعت آسمان.    

نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 16:35 توسط ثریا جواد | |

باز هوای شعر به سرم زده ست

باز باران به پنجره ها میکوبد

باز باد

مست از طوفان دیشب

در آغوشش

میرقصاند درختان را

با شیطانی

میدزدد

چتر شاگردان را

و پس از چند لحظه ای

تمام رنگ های آبی و سرخ و سبز و زرد

گم میشوند در خاکستری.

پشت کاغذ و قلم میگردم

پیش ازینکه هوای شعر از سرم بپرد.

 

نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 10:42 توسط ثریا جواد | |

زمستان است.

"هوا بس ناجوانمردانه سرد است"*

یخ میبندد رگهای شهر

و درختان خشک

ماشین ها را به نظاره می ایستند

چهره هاشان خاکستری

نفس هاشان دود آلود

دستان پینه بسته ی کارگر

قصه ی آجر میگویند

قصه ی روز های سرد بی آفتاب

و کودکان

بی خانه

گل هایی بس سرخ میفروشند

هوا سرد است

برای تو همانقدر

که برای کودکان

که برای کارگران

و تو

شال گرنت را

یک دور دیگر

 می پیچی

دور گرنت

از کنار  کارگران

 می گذری

از کنار کودکان

نمیبینی

نه رنگ های سرخ گلها را

و نه اشکهایی که

یخ میبندد

در چشمان کودکانه

گلفروش.  

 * زمستان. سروده ی مهدی اخوان ثالث‌. 

نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 9:9 توسط ثریا جواد | |

... کلاغ نوکی به پر های سیاهش دواند و گفت:

آخر چه شد؟ راهب مرد. روباه میخواست نجاتش بدهد نتوانست. جادوگر هم هرگز به آرامش نرسید. پس چه فایده از آغاز این ماجرا؟

و پادشاه تمام رویا های شب گفت:

در هر قصه ای درسی نهفته است. و اگر که خوب ببینی درین قصه برای تو هم درسی گفته شده زاغک من.

و کلاغ (که در دوران حیاتش مردی شاعر بود) پرسید:

پس تو مولای من... تو از این قصه چه درس گرفتی؟

اما پادشاه تمام رویا های شب به افق خیره شده بود و کلاغ میدانست جوابی در انتظارش نیست.

 پس پرهایش را باز کرد و به غارش پرید.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 6:19 توسط ثریا جواد | |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت