سحر
زیر پای شده و اشک شبنم ریخته مرا از خاک نیافریدند از گوشت و خونم و استخوان از احساسم و عاطفه از آدم ام آفریدند، نه تا آدم شوم آغازم، بود وقتی که خواستم رویا شوم شاید بال هایی برویانم و شاید لاله ای اما مثل بهار به دست فراموشکاری سپردندم باد ها پونه هایم بریدند از ساقه، تاک هایم از ریشه کشیدند و آخر، زمستان برف بارید سفید. میگویند که آدم سه تا زن داشت: یکی گیسو مشکی و چشمان مست، یکی که نام نداشت بار فرزندان کشید و به فراموشی سپردند دستانش را، و حوا که کنج غاری خزید بار گناه آدم به دوشش. این نیمه شب چه زیباست شهر چشمهایش منتظر فرداست شهر آرام، دل انگیزترین سکوت همچو خواب دریاست شهر این شب سرد در زیر لحاف برف چون یتیمی غرق رویاست شهر می ریزد برلیان ستاره از دامن شب آیینه ای از نقره آسمان راست شهر تاریک کوچه ها از حسادت مهتاب نمیداند که عاشق و شیداست شهر نیمه شب بگذار که بگذرد، سحر بیاید غلغله ی نیمروز و گرمی آفتاب راست شهر. She calls to you Snowy Mountains of west share their loneliness and whispering old eagles open wings A white Queen awakes Blood will run colder in you veins her eyes with a look will break your heart when her icy cold fingers reach for it and in the sunset like an empty shell you would mourn you would cry you would fight just to be swept away with morning winds .and to fade in the dark, and the cold رنگ عسل و مزه ی صبح جمعه بازی خورشید از لابلای پرده ها و مادر در کنار سفره در هواست پیچیده بوی نان بوی شعر. ولی شاعر غم نان دارد غصه ی خانه ی به قرض رفته غم چین های صورت مادر غم نان دارد. زانو هایت بغل بگیر مدتی ست که تابستان رفته ست سرما مزه ی شعر از یادم برده اما شعرم هنوز بوی نان دارد. ... برایت خواهم آمد، دستانت را در دست خواهم گرفت و بین لحظات دیدار لا به لای ثانیه های سلام و خدا حافظی نقاشی چشمانت را، وقتی که باران میشوند برای عشق مرده ات، خواهم کشید در تابلویی به وسعت آسمان. باز باران به پنجره ها میکوبد باز باد مست از طوفان دیشب در آغوشش میرقصاند درختان را با شیطانی میدزدد چتر شاگردان را و پس از چند لحظه ای تمام رنگ های آبی و سرخ و سبز و زرد گم میشوند در خاکستری. پشت کاغذ و قلم میگردم پیش ازینکه هوای شعر از سرم بپرد. "هوا بس ناجوانمردانه سرد است"* یخ میبندد رگهای شهر و درختان خشک ماشین ها را به نظاره می ایستند چهره هاشان خاکستری نفس هاشان دود آلود دستان پینه بسته ی کارگر قصه ی آجر میگویند قصه ی روز های سرد بی آفتاب و کودکان بی خانه گل هایی بس سرخ میفروشند هوا سرد است برای تو همانقدر که برای کودکان که برای کارگران و تو شال گرنت را یک دور دیگر می پیچی دور گرنت از کنار کارگران می گذری از کنار کودکان نمیبینی نه رنگ های سرخ گلها را و نه اشکهایی که یخ میبندد در چشمان کودکانه گلفروش. * زمستان. سروده ی مهدی اخوان ثالث. آخر چه شد؟ راهب مرد. روباه میخواست نجاتش بدهد نتوانست. جادوگر هم هرگز به آرامش نرسید. پس چه فایده از آغاز این ماجرا؟ و پادشاه تمام رویا های شب گفت: در هر قصه ای درسی نهفته است. و اگر که خوب ببینی درین قصه برای تو هم درسی گفته شده زاغک من. و کلاغ (که در دوران حیاتش مردی شاعر بود) پرسید: پس تو مولای من... تو از این قصه چه درس گرفتی؟ اما پادشاه تمام رویا های شب به افق خیره شده بود و کلاغ میدانست جوابی در انتظارش نیست. پس پرهایش را باز کرد و به غارش پرید.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
:ادامه مطلب:![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

